زندگی به بندی بند است به نام حرمت

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت: زندگی مثل یک کلاف کامواست، 

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود، 

بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،

زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود، 

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 

یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،

همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است...

 

*** بانو سیمین  بهبهانی

/ 19 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پرچین خاطره

خبر آمد که بهار دل ما آمده است مژده ی کم شدن فاصله ها آمده است باز از عرش خداوند ندا آمده است بندگان ماه خدا، ماه خدا آمده است حلول ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و برکت و غفران مبارک باد[گل][گل][گل]

پرچین خاطره

سلام؛ چقدر زیبا بود این متن، گاهی وقتا سر کلاف زندگی مونو گم میکنیم و چه سخت میشه مرتبش کرد

ترمه

۞با سلام و درود..فرا رسيدن ماه ضيافت الهي بر شما مبارک ..ماهي سرشار از برکت و رحمت و عبادت هاي پذيرفته شده برايتان آرزومندم۞

علی

کاشکی همه ی زنای این مملکت سیمین بهبهانی و میشناختن

shiva

per (2) فهمیده ام که معمولی بودن شجاعت می خواهد. آدم اگر یاد بگیرد معمولی باشد نه نقاشی را میگذارد کنار، نه دماغش اگر معمولی است را عمل می کند، نه غصه می خورد که ماشینش معمولی است، نه حق غذا خوردن در یک سری از رستوران های معمولی را از خودش میگیرد، نه حق لبخند زدن به یک سری آدمها را، نه حق پوشیدن یک سری لباس ها را. حقیقت این است که “ترین” ها همیشه در هراس زندگی می کنند. هراس هبوط (سقوط) در لایه آدم های “معمولی”. و این هراس می تواند حتی لذت زندگی، نوشتن، درس خواندن، نقاشی کشیدن، ساز زدن، خوردن، نوشیدن و پوشیدن را از دماغشان دربیاورد. تصمیم گرفته ام خودِ معمولی م را پرورش دهم. نمی خواهم دیگر آدم ها مرا فقط با “ترین” هایم به رسمیت بشناسند. از حالا خودِ معمولی م را به معرض نمایش می گذارم و به خود معمولی ام عشق می ورزم و به آدم ها هم اجازه می دهم به منِ معمولی عشق بورزند تهمینه میلانی [گل]

shiva

per (9) زندگی مثل کلاف های سر در گم است … هرچه میبافم تمام نمیشود این برزخ لعنتی ..! انگار کسی آن طرف دیوارهای بلند، جایی که من نمیبینم نخ ها را میکِشد و احساسم را نخکش میکند … سارا کاویانی [گل]

دلسوختگان

ما را برای رفتن ساخته بودند روحمان به ماندن عادت نداشت اگرچه پاها مانده در گل روحمان اما پر می کشید برای رفتن ما اسارت کشیدیم اما در آرزوی رفتن روزگار گذراندیم دلمان پر میزد برای رفتن اما اسیر قفس بود ...

دلسوختگان

نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود چگونه سایه سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب می شود نگاه کن تمام هستیم خراب می شود شراره ای مرا به کام می کشد مرا به اوج می برد مرا به دام میکشد نگاه کن تمام آسمان من پر از شهاب می شود تو آمدی ز دورها و دورها ز سرزمین عطر ها و نورها نشانده ای مرا کنون به زورقی ز عاجها ز ابرها بلورها مرا ببر امید دلنواز من ببر به شهر شعر ها و شورها به راه پر ستاره ه می کشانی ام فراتر از ستاره می نشانی ام نگاه کن من از ستاره سوختم لبالب از ستارگان تب شدم چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین برکه های شب شدم چه دور بود پیش از این زمین ما به این کبود غرفه های آسمان کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو صدای بال برفی فرشتگان نگاه کن که من کجا رسیده ام به کهکشان به بیکران به جاودان کنون که آمدیم تا به اوجها مرا بشوی با شراب موجها مرا بپیچ در حریر بوسه ات مرا بخواه در شبان دیر پا مرا دگر رها مکن مرا از این ستاره ها جدا مکن نگاه کن که موم شب براه ما چگونه قطره قطره آب میشود صراحی سیاه دیدگان من به لالای گرم تو لبالب از شراب خواب می شود به روی گاهواره

دردانه

شب پر از قطره‌های الماس است از سیاهی چرا هراسیدن آنچه از شب به جای می‌ماند عطر سکرآور گل یاس است .... [گل]

انسان

سلام...بسیار آموزنده...[دست]