قدر

به نماز بست قامت که نهد به عرش پا را
به خدا علی نبیند به نماز جز خدا را

به نماز آخرینش چه گذشت من ندانم
که ندای دعوت آمد شه ملک لافتی را

همه اهل بیت عصمت زسرا برون دویدند
ابتا و واعلیا بنمود پر فضا را . . .

خدایا در این شبهای قدر ، قدم هایی را که برایم بر می داری بر من آشکار کن
تا در هایی را که به سویم میگشایی ندانسته نبندم
و در هایی را که به رویم میبندی به اصرار نگشایم . . .

التماس دعا

/ 51 نظر / 27 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دلسوختگان

میلاد فرخنده بانو حضرت فاطمة معصومه کریمه (س) . . . و همچنین روز دختر شکوفه های پُر طراوت همیشه بهاری . . . بر تمامی مهربانوان سرافراز و سربلند دیار کهن پارسیان مبارک و خجسته باد . . .

بهنوش

شوهرم بهم خیانت کرده

دلسوختگان

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش ، اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت : زندگی مثل یک کلاف کامواست ، از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم ، گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود ، بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی ، زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود ، یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید ، یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد ، محو کرد، یک جوری که معلوم نشود ، یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند ، همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید ، زندگی به بندی بند است به نام "حرمت " که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است ... " زنده یاد مرحومه سیمین بهبهانی "

دلسوختگان

اگر دروغ رنگ داشت ... هر روز شاید ... ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست ... و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود ..! اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت ... عاشقان سکوت شب را ویران می کردند ..! اگر براستی خواستن توانستن بود ... محال نبود وصال ..! و عاشقان که همیشه خواهانند ... همیشه می توانستند تنها نباشند ..!؟ اگر گناه وزن داشت ... هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد ... تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی ..!؟ و من شاید .. کمر شکسته ترین بودم ... اگر غرور نبود ... چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمی گفتند ..! و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمی کردیم ..!؟ اگر دیوار نبود .. نزدیک تر بودیم ... با اولین خمیازه به خواب می رفتیم ... و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم ..! اگر خواب حقیقت داشت ... همیشه خواب بودیم ... هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شایدبدون رنج بودند ..!؟ اگر همه ثروت داشتند ... دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند ..! و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید ..!؟ تا دیگران از سر جوانمردی ... بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند ..

زیبا

سلام

دلسوختگان

گاه ... یک لبخند آنقدر عمیق می شود ... که گریه می کنیم ... گاه ... یک نغمه آن قدر دست نیافتنی می شود ... که با آن زندگی می کنیم ... گاه ... یک نگاه آن چنان سنگین است ... که چشمانمان رهایش نمی کنند ... و گاه ... یک عشق آن قدر ماندگار می شود ... که فراموشش نمی کنیم ... رویای با تو بودن را ... نمی توان نوشت ... نمی توان گفت ... و حتی نمی توان سرود ... با تو بودن قصه شیرینی ست به وسعت تمام تنهایی‌ها ... و داشتن تو فانوسی به روشنایی هر چه تاریکی در نداشتنت ... و ... و من همچون غربت زده ای در آغوش بی کران دریای بی کسی ... به انتظار ساحل نگاهت می نشینم ... و می مانم تا ابد ... تا وقتی که شبنم زلال احساست ... زنگار غم را از وجودم بشوید ... عزیز دریایی من .....

پرچین خاطره

دستم به روی سينه برای ارادت است.
 اين بارگاه قدس امام کرامتست.
 فرقی نميکند زکجا ميدهی سلام؛
 او ميدهد جواب تو را، اصل نيت است.
 فرقی نميکند که کجای حرم روى؛
 حتی نگاه کردن گنبد عبادت است.
 میلاد شمس الشموس و انیس النفوس آقا علی بن موسی الرضا مبارک باد[گل][گل][گل]

سيد

سلام روز شنبه ي شما بخير و شادي . [گل]

دلسوختگان

الهی ..! دردهایی هست که به هیچ گوشی نمی توان گفت ... گفتنی هایی هست که هیچ قلبی محرم آن نیست ... الهی ..! تلاش هایی هست که جز به مدد تو ثمر نمی بخشد ... تغییراتی هست که جز به تقدیر تو ممکن نیست ... دعاهایی هست که جز به امین تو اجابت نمی شود ... الهی ..! قدم های گمشده ای دارم که تنها هدایت گرش تویی ... افکار آشفته ای دارم که تنها سامان دهنده اش تویی ... الهی ..! مرا تو دعا کن ... برای من تو دعا کن ... دعای مرا تو دعا کن ...

دلسوختگان

اگر روزی دستانت شانه های خدا را لمس کرد ... اگر در تپش موسیقی باران ، ردپای عشقی ازلی را یافتی ... بوسه های خاطره را روی گونه های قلبت به یادگار بگذار ... مبادا او را در پستوی خانه نگه داری ... و زخمش را مرحمی از فراموشی بگذاری ... مبادا که رمز عبور را فراموش کنی ..! هر شب ، قصه ناتمام وصال را برای شمعدانی احساس بگو ... نشاید که رنج فاصله را از تن بشویی ..! اگر روزی معنی نگاه یک پرنده مهاجر را فهمیدی برایش از قفس نگو ..! از تکرار فصل جدایی ، از قصه تلخ پایان ، از هرگز نگو ..! به آسمان بگو در سینه همیشه آبی اش ... جایی برای حسرت بالهای من کنار بگذارد ... به ماه بگو رازدار اشک های تنهایی من باقی بماند ... اشک های ناگهان در چشم خشکیده ، بغض های تا ابد در گلو خفته ... و به عشق بگو نگاه تبدارش را از من دریغ نکند ... و فانوس زندگی را همچنان به نور امید روشن نگاه دارد ... من هنوز به بخشش دستهای پرسخاوتش دل بسته ام ... به واژه هایی که بی بهانه در کوچه ذهن جاری می شوند ... و به خدایی که شانه هایش را می توان لمس کرد .....